
خزر خزر خزرم
میم مالکیت نبود آنکه مادر ته واژه چسباند، اما به ناگهان تمام میمهای مالکیت، تمام خزرمها، تمام عزیزمها، تمام جانمها بر سر باور آوار شدند. با مکث ی آشکار بی جان تنه صاف و تلاش کرد عادی رفتار کند.
مادر موشکافانه پسرش را زیر نظر داشت تا به حدس و گمانی برسد، اما آنچه باور به زبان آورد آنقدر معمولی و از سر بی تفاوتی بود که نمیشد حس و حال پسوپشتش را بهراحتی خواند.
– چشم. برسم میام.
باور گفت و کیف به دست به سمت در اتاق راه افتاد. مادر اما با حرفی نگهش داشت.
– تونستی یه دسته گلی، کادویی، چیزی هم بگیر.
باور این بار تنها سر بهطرف مادر چرخاند، نگاهی به او انداخت، بعد سری سرسری تکان داد و رفت.
رفت تا در جهانی دیگر، کنار ساحل دریایی فیروزهای، دست در دست دختری که نه از اهل این جهان، که متعلق به جهانی رویایی بود قدم بزند، به صدای امواج دریا گوش کند، غرق لذت شود و آوار گذشته را جایی پشتسرش جا بگذارد.
پشت رل که نشست چند ثانیه بیحرکت خیرهی دیوار پیش رو ماند. دستش به روشن کردن و راه انداختن ماشین نمیرفت. ذهنش درست مثل مسیر پیش رویش بنبست بود.
خزر با ماهیا و گیلهمرداش/ زنا و بچهها و پیرمرداش
با اون گوش ماهیای رنگوارنگاش/ همه ریزا و درشتا و بلنداش
صدای خندهی ظریفی از سلول به سلول مغز نشت و فضای جمجمه را پر کرد و از گوشها، چشمها و بینی قطره قطره چکید. صدای گریه به صدای خنده پیچید، صدای قه قه های مستانه، صدای هقهقی نفسگیر. تقهای به شیشه صداها را پر داد. سر بهسمت پنجره چرخاند و لحظه ای بعد سوییچ را باز کرد و شیشه را پایین داد
– خوابی؟
چند باری پلک زد تا خزر و عطر ساحل و صداها را پس براند.
























