خلاصه کتاب:
او با رسم ایل، به عقد برادری درمیآید که نه دلش با اوست، نه دل او با زندگی. دیگری، با نگاهی پر از عشق، در سایهی بیتوجهی خان سومه محو میشود. و در میان این دو قصه، واژهای طلایی میدرخشد: دل کندن، نه از سر ضعف، که از سر بلوغ.
خلاصه کتاب:
در اولین نگاه، دل به تپش افتاد. خواستن، عادتی قدیمی بود. رقابت، شعلهای درونم. شرطی میان دوستان، خندهای میان جدیت. اما او نیز، چون کوه، ایستاده بود. نه از جنس تسلیم، که از جنس انتخاب.
خلاصه کتاب:
در شهری که قدرت و تعهد در هم تنیدهاند، بهزاد قاضی برجستهایست که باید یکی از فرزندانش را به گروه آلفا بسپارد. پسرش، با روحیهای لطیف، برای این مأموریت مناسب نیست. مایا، دختر جوان و پرشور او، که بهتازگی شکست عشقی را تجربه کرده، تصمیم میگیرد خودش وارد این مسیر شود. اما مخالفت پدر، او را در مسیر برخورد با امیر ارسلان قرار میدهد؛ مردی که غرور و اقتدارش زبانزد است. تقابل میان این دو، داستانی از کشمکشهای درونی و انتخابهای دشوار را رقم میزند.
خلاصه کتاب:
در اخبار، چهرهاش را دیدم؛ دختری که از دل رنجها برخاسته بود. گذشتهاش تلخ بود، و حالا فقط امنیت میخواست. من، که سالها در سایهها زندگی کرده بودم، تصمیم گرفتم برای او تغییر کنم. وانمود کردم که فروشندهام، همسایهاش شدم، و هر روز مراقبش بودم. اما آیا میتوانم گذشتهام را از او پنهان نگه دارم؟
خلاصه کتاب:
آذین، دختری که سالها در سایهی سکوت و رمزآلودگی خانوادهاش زیسته، حالا میخواهد راه خودش را برود. اما با ورود مردی که خاطرات تلخ و دشمنی دیرینهای با خانوادهی او دارد، آرامشاش به چالش کشیده میشود. این مرد، بیآنکه بخواهد، کلید افشای رازهایی میشود که آذین را به گذشتهای ناشناخته و آیندهای پر از انتخابهای دشوار میکشاند.
خلاصه کتاب:
نام پروفسور انتظام هنوز هم در محافل علمی با احترام یاد میشود. خانوادهاش میراث او را حفظ کردهاند، اما در دل این خانواده، تفاوتهای فکری و احساسی پنهان است. حریر، نوهی او، تصمیم میگیرد برخلاف خواستهی خانواده، فردی را وارد زندگیاش کند که با معیارهای آنها همخوان نیست. این تصمیم، او را در مسیر تازهای قرار میدهد.
خلاصه کتاب:
امیرارسلان، رئیس مقتدر گروه آلفا، در لحظهای پرتنش به ماهگل نزدیک میشود. اما ماهگل، با تمام توان، تلاش میکند از این موقعیت خارج شود. این برخورد، نهتنها رابطهی آنها را دگرگون میکند، بلکه پرده از شخصیتهای پنهانشان نیز برمیدارد.
خلاصه کتاب:
او را دیدم، شکسته اما مقاوم. زندگیاش پر از درد بود، اما هنوز امید داشت. من، که هیچوقت امید را جدی نگرفته بودم، به خاطر او تصمیم گرفتم نقش یک مرد معمولی را بازی کنم. همسایهاش شدم، با هویتی جعلی. اما آیا میتوانم تا آخر عمر این نقش را حفظ کنم؟
خلاصه کتاب:
بهزاد، قاضی وارستهایست که به عهدی قدیمی با خاندان پاک وفادار مانده. او باید یکی از فرزندانش را برای همکاری با گروه آلفا معرفی کند. پسرش، اهل هنر و آرامش، برای این مسیر مناسب نیست. مایا، دختر پرشور و دلشکستهی او، برخلاف انتظار، خواهان ورود به گروه است. مخالفت پدر، او را در مسیر برخورد با امیر ارسلان قرار میدهد؛ مردی که غرور و اقتدارش زبانزد است. تقابل میان این دو، داستانی از کشمکشهای درونی و انتخابهای دشوار را رقم میزند.
خلاصه کتاب:
در شبی سرد و تاریک، پسر جوانی با دلخوری از خانهی پدری بیرون میزند. در مسیر بازگشت، صدای درگیری او را به سمت کوچهای خلوت میکشاند. مهاجمان با دیدن او فرار میکنند و تنها یک نفر زخمی باقی میماند. پسر، بیدرنگ او را به خانهاش میبرد. اما در روشنایی اتاق، متوجه میشود که آن "پسر" در واقع یک دختر است—دختری که حالا سرنوشتش با او گره خورده...
خلاصه کتاب:
اوینا در خوابهایی عجیب، خواهرش را میبیند که چیزی را پنهان میکند. این خوابها با سفر به کردستان و دیدار با پسری که گذشتهای مشترک با خواهرش دارد، رنگ واقعیت میگیرند. اوینا درمییابد که مرگ خواهرش شاید حاصل یک تصمیم نبوده، بلکه نتیجهی فشارهایی بوده که هیچکس دربارهشان حرف نزده.
خلاصه کتاب:
نویان پسریست با ذهنی کنجکاو. وقتی متوجه علاقهی آنالی به خودش میشود، تصمیم میگیرد حقیقت را کشف کند. در مسیر تحقیق، با اسنادی روبهرو میشود که نشان میدهند آنالی ممکن است از دنیای انسانها نباشد. آیا او موجودی از عالم دیگر است که بهصورت انسانی ظاهر شده؟ یا اینکه فقط قربانی یک بازی پیچیدهی سرنوشت است؟
خلاصه کتاب:
در میان همه زیباییهایی که دیده بود، هیچچیز به اندازهی آن نگاه آرام و کهربایی رنگ، دل مرد را نلرزانده بود. او که در زندگیاش با قدرت و رقابت خو گرفته بود، حالا در برابر این دختر، احساس آرامش میکرد. آرزو داشت که بتواند با احترام و صداقت، به او نزدیک شود. شاید این نگاه، راهی به سوی رهایی باشد.
خلاصه کتاب:
در دل یک مأموریت مخفی، جهان وارد باندی میشود که خسرو رهبریاش را برعهده دارد. پس از افشای هویتش، خسرو او را گروگان میگیرد و همزمان آیلین را نیز میرباید. خسرو با تهدید و فشار روانی، جهان را در موقعیتی دشوار قرار میدهد. اما جهان، با وجود تمام سختیها، تلاش میکند از اصول انسانیاش دفاع کند و راهی برای نجات آیلین بیابد.
خلاصه کتاب:
امیرطاها و شیدانه از همان بچگی برای هم بودند. عشقشان آنقدر با رابطهی خانوادگیشان گره خورده بود که هیچکس تعجب نکرد وقتی بعد از سالها ازدواج کردند. شیدانه سختگیر بود، امیرطاها صبور، اما زندگیشان شیرین بود—تا روزی که امیرطاها برای تأمین خواستههای همسرش، شغل دومی گرفت. سختیها پشت سر هم آمدند، کارش را از دست داد، راههای تازهای را امتحان کردند، اما هر انتخاب، مسیرشان را پیچیدهتر کرد. حالا سالها گذشته و دوستان قدیمی شیدانه قرارشان را اجرا کردند. چشمهایشان دنبال کسی میگشت که زندگیاش را با عشق شروع کرده بود…
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " لینگو بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.